زندگی ام چند سالی است تحت تاثیر داستانی است که آغازش با اراده ما بود ولی حالا هیچ تسلطی بر آن نداریم و هیچ کاری برای تغییر وضعیت و تسریع امور از من و ما ساخته نیست فقط خود را سپرده ایم به روزگار و گذشت زمان و منتظریم که ببینیم روزگار برایمان چه رقم می زند ولی این تسلطش بر همه امور گاهی سخت آزار دهنده می شود چنان که گاهی دلم می خواهد بزنم زیر هر آنچه تصمیم گرفته ام و فراموش کنم که چه می خواستم و زندگی ام را از دست این بلاتکلیفی بیرون بکشم ولی باز آینده نگری نمی گذارد و مجبورم می کند کمی بیشتر صبوری کنم با امید به اینکه در آینده نزدیک همه چیز به سرعت به کمال مطلوب من نزدیک می شود و می توانم این چند سال از دست رفته را جبران کنم و بستری مناسب برای رشد میوه های آینده ام بسازم، فقط ترسم از این است که نکند این سالهایم هم هدر رود و نتیجه صبرم ساخته شدن حلوا از غوره نباشد. خدایا نظرت را از ما بر نگردان که سخت در این برهه از زمان نیازمند محبتت هستم