10. این چند روز
۲.شنبه تولد همسر گرامی بود و دوست داشتم حداقل خانواده اش رو دعوت منم خونه که دور هم باشیم، شنبه عصر کلاس هم داشتم و تصمیم گرفتم مهمون دعوت کردن رو بی خیال بشم و کلاسم رو برم و بعدش همسرجان رو برای شام به رستورانی دعوت کنم که همکلاسی نازنین مسیج زد که برای شنبه گرفتاره و نمی تونه به کلاس بیاد و این شد که کلاس رو کنسل کردیم و از خداخواسته خانواده همسرجان و خانواده خودم رو برای شام دعوت کردم و این شد که روز شنبه از ۷ صبح تا ۱۲ شب به امورات مهمانی گذشت.
۳. نیمه شب شنبه با سردرد وحشتناک از خواب بیدار شدم و خوردن قرص هم تا دو ساعتی جواب نداد و مرگ رو به چشم دیدم تا نمی دونم کی که خوابم برد و این ادامه داشت تا ساعت ۵ عصر یکشنبه که هر ۳ ساعتی یک قرص خوردم و خوابیدم و قرص خوردم و خوابیدم و ...
۴. ساعت ۸:۳۰ یکشنبه شب وسایلم رو به مقصد خونه مامان جمع کردم و بعد از مقداری خرید کردن حدود ۱۰ شب رسیدم خونه مامان و شب رو هم همونجا خوابیدم
۵. امروز دو شنبه امتحان عملی مواد داشتم، کله صبح با دو همراه به سمت محل امتحان رفتم و تا حدود ۲ بعد از ظهر طول کشید ولی خدا رو شکر همه چیز خیلی خیلی عالی بود و تونستم بالاترین نمره رو بگیرم ![]()
۶. بعد از امتحان با مامان و نقلک رفتیم خرید کردیم و بالاخره ساعت ۳و نیم در حالیکه روده کوچیکه داشت بزرگه رو می خورد سه تایی رفتیم شاطرعباس و دلی از عزا درآوردیم ![]()
۷. حسابی چاق و چله شدم، چند روزیه هرچی دم دستم میرسه می خورم، از فردا اگه خدا بخواد و بنده خدا بتونه جلوی شکمش رو بگیره رژیم رو از سر می گیرم چون اگه همین جوری پیش برم اوضاع بد جوری به هم می ریزه، طبق عادت همه روزهای قبل از رژیم امروز هر چی دوست داشتم خوردم که در موقع رژیم دلم نخواد، یه همچین آدم شکمویی هستم من ![]()
۸. فردا حتما باید دکترمرتضوی رو پیدا کنم و وقت بگیرم
فردا حتما باید دوباره برم باشگاه ثبت نام کنم
فردا حتما باید زنگ بزنم شکوفه و مژده باهاشون قرار بزارم چون دلم خیلی براشون تنگ شده
فردا باید خودم رو برای امتحان جمعه آماده کنم