28. دلتنگی

دلتنگم، دلتنگ نگات، دلتنگ صدات، دلتنگ همه وجود مهربونت که وقتی خودم رو توش رها می کنم جز آرامش و بوی ادکلنت هیچی نمی فهمم، فقط 5 روزه که نیستی و برای من 50 روز گذشته، یاد یک سال و نیم پیش می افتم و دو هفته ای که نبودی و اینکه چه به من گذشت و روز آخرش که بدترین روز بود و خدا رو شکر می کنم که این بار فقط 6 روزه و بیتاب فردام که بیام دنبالت :)

27. فراموشی!

با همه وجودت سعی می کنی چیزی یا چیزهایی رو فراموش کنی و فکر میکنی که موفق بودی اما یه تلنگر، یه اشاره، کاری می کنه که بفهمی بعضی چیزها هیچ وقت فراموش نمیشن فقط گاهی خودشون رو مثل بچه شیطونی تو پستوی ذهنت قایم می کنن ولی به محض اینکه فکر می کنن فراموش شدن خودشون رو میندازن تو دامنت و غلغلکت میدن!

با همه وجودت سعی می کنی کسی یا کسانی رو ببخشی و فکر می کنی بخشیدی وقتی احساس می کنی تغییر کردن و احساس می کنی فهمیدن چه کردن؛ اما وقتی دوباره سر راه احساساتت و اعتقاداتت جفت پا می گیرن و می فهمی هنوز ذاتشون همون ذات قبلیه و تمام این مدت نقش آدمهای خوب رو بازی می کردن یهو به خودت میای و می بینی که تو هم هیچ وقت نتونستی واقعا ببخشیشون و فقط به خودت دروغ گفتی که بخشیدی و دوباره همه اون حس های تلخ به سراغت میاد!

و اینا خیلی بده، خیلی طعمشون تلخه