15. دنیا محل گذر است

من؛ زنی در آستانه دهه 4 زندگی، ایستاده ام جایی که هم ابتدای راه است و هم انتهای راه، شاید در نقطه صفر زمینم جایی که می تواند آغاز باشد و هم پایان

میگویند دنیا محل گذر است، ولی نمی دانم چرا در این گذرگاه پر آمد و شد ما با افقی فرو رفته در مه، محو و ناپیدا و سرد، نشسته ایم به انتظار چیزی که نمی دانیم اصلا چیزی هست یا نیست، فقط میدانم جاری شدن را به مرداب شدن ترجیح می دهم حتی اگر در این جریان ذره ذره در زمین فرو روم و در انتهای راه قطره ای بیشتر نمانده باشد برایم خوشایند تر است از ماندن و راکد شدن و گندیدن

می دانم سدها به زودی می شکنند و می دانم حتی اگر در میانه راه به صخره ها کوبیده شوم تنها سرعت حرکتم بیشتر می شود و من عاشق سرعتم

14. لیست اهداف

سال 91 داره تموم میشه چند روز کوتاه بیشتر نمونده، شما هم لیست اهدافتون رو می نویسین؟ اهداف کوتاه مدت و بلند مدت، اهداف دم دستی و دور از دسترس

بیشتر گزینه های لیست سال 91 من تیک نخورده باقی مونده یعنی در زمان پیش بینی شده به هدف نزدم، یعنی تو سال 91 رسما گند زدم، بیشترشون گویا از حیطه اختیار من خارج بودن، وابسته بودن به جبر اجتماعی و هزار بهانه دیگه، تو لیست سال 92 دوباره می نویسمشون با این امید که این بار تیک بخورن، می خوام 92 رو با قدرت هر چه تمامتر شروع کنم، امسال حتما سال پرشوری خواهد بود، قراره کلی هیجان انگیز باشه، پر از تجربه های ناب و نو

خدایا به امید تو

13. سپید

سپید هم اومد و چند روز دیگه میره، این رفتن ها چقدر سخته، این رفتن ها انگار رفتن تکه ای از گذشته و خاطرات و احساساته که نمی دونی دوباره بر می گیره یا نه، به نظرم وقتی خود آدم میره و همه چیز رو جا میزاره یه امیدی داره، یه احساسی مثل اینکه همه چیز تحت کنترل خودشه و هر وقت بخواد می تونه برگرده و همه چیزهایی که جا گذاشته رو برداره و بغل بگیره، ولی وقتی بقیه میرن، انگار از آدم دزدی شده، نمی دونی دوباره بر می گردن یا نه؟ دوباره اراده می کنن به چیزهایی که جا گذاشتن سر بزنن یا نه؟ احساس طرد شدن و جا موندن داره، انگار یکی یه جایی جا گذاشته باشدت و نمی دونی یادش می مونه تو رو کجا جا گذاشته یا نه؟


.........

پ.ن. انگار دلم برای نوشتن جایی که همه بخوننت تنگ شده بود :)

12. تلخ نوشت

تنگ بلوری ماهی رو میشستم، نمی دونم من خشم زیادی داشتم یا اون طاقتش از اینکه هر سال زندان دو تا ماهی قرمز باشه طاق شده بود، قرمزی کف سینک رو که دیدم فهمیدم تنگ تو دستم خورد شده و خون بیتاب بیرون می پاشه، دردی نداشتم جز اینکه پرتاب شده بودم به 7 سال و نیم پیش، انگشتم نمی سوخت، قلبم درد گرفته بود، گاهی خاطره هایی که می خوای فراموششون کنی خودشون رو می چسبونن به دیوار روبروی احساست و با هر تلنگری بهت دهن کجی می کنن و یادت میندازن که همیشه اینجان، همیشه یه گوشه ای منتظرن تا خودشون رو به رخت بکشن، کاش میشد انتخاب کرد کدوم خاطره ها بمونن کدومها برن