زن به همراه بچه اش از خرید میومد، بچه حداکثر ۵ سال بیشتر نداشت ولی کیسه گوجه فرنگی و دو تا کاهو رو به دشواری حمل می کرد که کیسه و متعاقبش کاهو ها از دستش روی سطح پیاده رو ولو شدن، مادر هر آنچه که در لغت نامه کوچه خیابانی اش داشت رو کرد و طفل معصوم را به هر آنچه خودش لایقش بود فحش داد، تنها چیزی که اون لحظه دلم میخواست این بود که چنان تو گوش این به اصطلاح مادر بزنم که تا ۱ ماه دور خودش بچرخه تا بفهمه که بچه داشتن لیاقتی می خواهد که او نداشت.