26. یه چیزی دلم رو چنگ می زنه!
فکر می کردم شادتر بشم ولی الان یه چیزی ته دلم رو چنگ می زنه، تو چشماشون که نگاه می کنم دلم هری می ریزه، مخصوصا نگاه مامان قلبم رو ریش ریش می کنه، یه عالمه "نکنه" ها تو ذهنم میان و میرن و پاهام رو شل می کنن، یه عالمه سوال که با "آیا درسته..." شروع میشن و یه عالمه بهانه و دلیل و برهان برای توجیه کردن درستی کارم؛ بین یه دنیا سوال تو ذهنم گیر کردم، بین کلی تضاد، خواسته های جورواجور که هر کدوم در مقابل اون یکی در میاد، مغزم در حال انفجاره چون احساس می کنم دنیام در حال انفجاره، سخته، میگن دنیا کوچیکه و شده دهکده و خیلی حرفها، ولی واقعیت اینه که خیلی سخته از حاشیه امنیت بیرون اومدن و رها کردن همه تعلقات و همه عزیزان و پا گذاشتن تو راهی که فکر می کنی براش برنامه داری ولی واقعیت اینه که مبهمه و تاریکه و سرده و تنهایی و هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته!
حس این لحظه من اینه که قرار سوار کشتی ای بشم که ممکنه تو دریا غرق بشه، راه رو بلدم و ناخدا هم هست و دریا هم به نظر آروم میاد و به انواع مسیریابهای مدرن و پست مدرن هم مجهزیم، ولی کی می تونه پیش بینی کنه تا آخر دریا آروم باشه، هیچ کس نمی تونه پیش بینی کنه که این کشتی به ساحل میرسه یا نه و اگه رسید ساحل، همونطور که فکر می کردی ساحل امنی هست یا نه؟؟؟!!
خدایا نجاتم بده از این همه فکر، می دونم تو هم مثل من گیر کردی بین پارادوکس خواسته های من و مخت هنگ کرده ولی بالاخره باید یه فرقی بین من بنده و توئه خدا باشه دیگه!
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲ ساعت 12:21 توسط elmma
|