18. شادی=غم

خیره ام به خوشحالی ملتی
که لب های شان، زار خنده های از ته دلشان را می زند..
چقدر شادی به مردم این کشور می آید..
چقدر دلمان بهانه این جشن های بی مقدمه را می گرفت..
چقدر این پایکوبی ها به اجتماع حوالی مان می آید..
چقدر ته قلب دسته جمعی این جامعه، خوشی کم داشت..
چقدر به رو نیاوردیم خوشی های مان را
چقدر پاپوش دوختیم به پای زندگی..
چقدر در خویشتن خویش ژنده پوشِ غم های واراداتی بودیم
غصه هایی بیگانه با تار و پود این مردم..
چقدر در فکرمان پیچیدیم به شادی های نداشته..
چقدر غمی زیر غم های مان بود
چقدر روحمان از رقص در وسط خیابان بی خبر بود
چقدر گوش این شهر، صدای بوق کم داشت..

"حمید رضا هندی"

17. دل نوشت

دلم گرفته، نه اینکه اون امید پست قبلی دیگه نباشه ها، نه؛ ولی بیخود و بی جهت دلم گرفته، البته همچین بی خود و بی جهت هم نیست، برش هایی از خاطراتی دور و نزدیک از جلوی چشمام رد میشن و گاهی غمگینم می کنن و گاهی یه لبخندی میندازن رو لبم، دست خودم نیست، خودشون همین جوری میان از جلو چشام رد میشن، شاید شروعش برگرد به خواب دم صبحی که دیدم، خواب پدربزرگ مرحومم رو که باهاش تو یه رستوران قرار داشتم و اون کت شلوار پوشیده و شش تیغه و شیک و ادکلن زده اومده بود، خیلی جذاب تر و خوش تیپ تر و بهتر از همیشه اش، و من لباس خواب قدیمی مادرم رو پوشیده بودم، همون لباس خواب دو تیکه با پیراهن حلقه ای بلند و ربدوشامبر بلند ترش، فقط مال مادرم صورتی بود و مال من سفید بود و اون مدلی که پدربزرگ بغلم کرد و یاد همه مهربونی هاش افتادم و یاد اینکه وقتی تصادف کرده بود و سر تا پاش تو گچ بود برامون شعر می خوند و چقدر شاد و با روحیه بود و اینکه چند سال بعدش وقتی دو باره مریض شد چقدر افسرده و غمگین بود و خودش به استقبال مرگ رفت و این برام نمونه روشنی بود از اینکه آدمها خودشون به استقبال مرگ میرن و خودشون تعیین می کنن که الان وقت مردنشونه یا نه، پدربزرگ من خودش انتخاب کرد

شاید هم به خاطر قیافه اون پسری باشه که دیروز چند دقیقه طولانی نگاش کردم، جوون بود و خوش قیافه بود، شاید ۲۰-۲۲ سالش بود و تو مدت زمانی که تو ماشین منتظر مرد بودم داشت تو سطل زباله روبروی من دنبال خرج زندگیش میگشت، چقدر دلم از دیدنش گرفت، از تصور اینکه اگه دست و روی شسته و تمیز و لباس مرتبی داشت احتمالا پسر دختر کشی بود و اگه خدا می خواست و این پسر تو یه خانواده درست و حسابی به دنیا می اومد چقدر زندگیش فرق داشت و اینکه چرا یه آدم سرنوشت زندگیش این میشه که سرش تو زباله دانی ها باشه و یکی دیگه با همون سن و سال نمی دونه برای تعطیلات آخر هفته اش کدوم کشور رو انتخاب کنه

شاید هم به خاطر اینه که زندگی داره ما رو بازی میده و نمی دونم خودش بیشترین لذت رو از این بازی می بره یا دوست داره به ما یادآوری کنه که زندگی اون قانونهای سختی نیست که ما برای خودمون میزاریم و سعی می کنیم دقیقا رو خط راه بریم، شاید می خواد یادآوری کنه برای اینکه از رنگ آمیزی نقاشی زندگیمون لذت ببریم باید گاهی از خط بیرون بزنیم و مثل بچه ها بدون توجه به قوانین و خطوط تو صفحه زندگیمون قلم رانی کنیم

یه عالمه شاید تو ذهنم دارم ولی بیشترشون قابل نوشتن نیستن، یه جورایی تو خلسه تفکراتم ام

16

امید بزرگترین و ارزشمندترین چیزیه که هنوز دارم