دوباره خیالات دارن تو مغزم رژه میرن، خدایا کمک کن آخرش سر از دیوونه خونه در نیارم، باورم نمیشه این منم، دلم میخواد گوشی رو بردارم زنگ بزنم به مرد و بگم بی خیال همه چیز، بیا زندگیمون رو بکنیم، انگار همین الان گفته اند بفرمائید تشریف ببرید، حالا که هنوز وسط زمین و هوا هستیم نمی دونم چرا دوباره مخم پر شده از مهملات، انگار همین الان ساکم رو دوشمه، انگار آخرین باری که دیدمشون آخرین بارم بوده، حتی از تصور اینکه بار آخری وجود داره قلبم چنان فشرده میشه که نمی تونم نفس بکشم، به گمونم در نهایت هم کم بیارم، به گمونم آخر سر جا بزنم، باورم نمیشه منی که اینقدر اصرار به شدنش دارم الان انقدر مایلم به نشدنش، انگار الان بهترین خبری که می تونن بهم بدن اینه که بگن شما رو نمی خوایم، وای خدا چرا خل شدم امروز؟ شاید اثر پیاده روی های طولانی و فکر کردنهای طولانی تر در حین پیاده روی باشه! و اون حس خوشحالی که هنگام پیاده روی از فرو دادن یه نفس عمیق از هوای خنک سایه درختهای کنار خیابون بهم دست میده و دیدن آدمهای آشنا و کشف خیابونا و مغازه های جدید، هر چی  که هست دچار یه نوع ترس و دوگانگی ام کرده و باعث شده دلم بخواد الان وسط بازوهای گرم و نرم مادرم باشم، اصلا شاید این حس از بعد از تلفن صبح مادر اومده سراغم، بعد از همون جمله که گفت، بعد از اینکه مرد یهویی رفته سراغش و رسوندتش خونه، همون روز که بعد از چند ساعت تو خیابون بودن خیلی خسته بوده و دیگه نای راه رفتن نداشته و همون موقع مرد که همون ورا بوده بهش زنگ زده و رفته سراغش و رسوندتش خونه تو دلش دعا کرده که زودتر به چیزی که می خوایم برسیم، مادر می دونه که چیزی که من می خوام چیه و من می دونم چیزی که من می خوام رو مادر نمی خواد، چیزی که من می خوام بارها اشک به چشمای مادر آورده حتی هنوز که خبری نیست و اونوقت از خدا می خواد که من به چیزی که می خوام برسم! ای خدا احساس می کنم خیلی پستم، احساس خفگی می کنم.