تنگ بلوری ماهی رو میشستم، نمی دونم من خشم زیادی داشتم یا اون طاقتش از اینکه هر سال زندان دو تا ماهی قرمز باشه طاق شده بود، قرمزی کف سینک رو که دیدم فهمیدم تنگ تو دستم خورد شده و خون بیتاب بیرون می پاشه، دردی نداشتم جز اینکه پرتاب شده بودم به 7 سال و نیم پیش، انگشتم نمی سوخت، قلبم درد گرفته بود، گاهی خاطره هایی که می خوای فراموششون کنی خودشون رو می چسبونن به دیوار روبروی احساست و با هر تلنگری بهت دهن کجی می کنن و یادت میندازن که همیشه اینجان، همیشه یه گوشه ای منتظرن تا خودشون رو به رخت بکشن، کاش میشد انتخاب کرد کدوم خاطره ها بمونن کدومها برن